تبليغاتX
تفنگهای كاغذی

نشنیدن ها و ندیدن ها و نخواندن ها چقدر این مردم را خوشبخت کرده است


انگار دلم ميخواهد چيزي بگويم اما...

نميشود... مثل هميشه كه نميشود...! مثل هر روز زندگيم... ميترسم... چند روز است به هر بهانه اي صداي لعنتي آژير قرمز ميكوبد توي گوشم... سنگرهاي نيم هلال بتوني كه با هم كلاسي هايم بقول خودمان "خرما چپون" ميشديم توشان... دستي كه هنوز هم نفهميده ام مال كي بود... افتاده بود وسط نيساني كه داشت ما را  از موشك ها و هواپيماها فراري ميداد... نميدانم... شايد خواب ديده ام... شايد يك كابوس بود... شايد...

دلم اشك ميخواهد... هق هق ميخواهد... از آنها كه وقتي ميگيرد دلت نميخواهد تمام شود... نفست بند ميآيد و اين مردن را دوست داري... با خودم حرف ميزنم... توي خيابان... ميبينم كه به من ميخندند... دلم به حالشان ميسوزد... عوق ميزنم توي كانال فاضلاب... خودم را بالا ميآورم... صداي آژير قرمز ميپيچد توي تمام تنم... ميلرزم... سي و چندساله ام و هنوز صداي آژير قرمز ميترساندم... مثل بچه ها بغض ميكنم... چقدر خرابم كرده اين پرچم سفيد لعنتي... اووووووووووووووووف



كنــار جاده ي رفتـــن...تـو...شعر...يك چمدان

سـرنگ...ريزش مــوهـــاي من... تب سرطان


به زورِ قـرص پس از قـرص روبروي منـــي

و بــــاز مي‌روي و رعشـه هاي يك هيـجان...


لبـــالبـــم... پـــرم از شعــرهــاي بي سر و ته

لبـــالبـــم... پــــــر از اعدام شعر در خـفـقـان


چقـــدر قهــوه به رنگ نگــات ميـآيـــــــد...!

كه فــــالِ چشم من از آن ، سگِ تهِ فنـجـــان


تمام شــرجــــي مـرداد  نـــذر لبـهـــايت...!

فِـــــدايِ دومِ مـــهــــرِ صــدات ، خوزستـان


كنار جاده...كمي شعر...بوق...ترمز...خون

دوبــــــاره سهم تـو از آسمان من...بـــــاران



+ تاريخ دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت 0:36 نويسنده مهدی شريفی |



فکر می‌کنم حالا دیگر بهترین موقعیت برای نوشتن این یادداشت باشد.

 حالا می‌خواهم خیلی راحت و بی‌دغدغه بگویم 

تبریک آقای کارگردان

 تبریک بخاطر تمام پیروزیها و روسفیدیهایت که بی‌شک استحقاقش را داشته‌اید. موفقیت‌هایی که همانگونه که خودتان هم گفته‌اید متعلق به همه خانواده سینمای ایران است و همه اعضای سینمای ایران برایش تلاش کرده اند،رنج کشیده اند و صبر کرده اند.
بعضی از دوستان که نمی‌دانم اظهار نظرهایشان از روی حسادت است یا تنگ نظری یا شاید هم کوته فکری این جوایز را به دلیل ماجراهای سیاسی یا سیاه نمایی و خیلی چیزهای دیگر می‌دانند اما خب همه‌مان به خوبی می‌دانیم که واقعیت چیز دیگری است. نمی‌دانم تا کی قرار است هر موفقیت و چیزی که خودمان دوستش نداریم یا نمی‌توانیم به دستش بیاوریم را با انگ زدن و برچسپ چسباندن زیر سوال ببریم؟! نمی‌دانم تا کی باید با کسانی که برای کشورشان افتخار کسب کرده‌اند اینگونه رفتار کنیم؟! نمی‌دانم...

بگذریم . . . !  از بحث اصلی دور شدیم.

 دوباره تبریک آقای فرهادی. تبریک بخاطر مناعت طبعتان. تبریک بخاطر نگاه ویژه‌ای که داشته و دارید. تبریک برای صحبت از مردمی که صلح طلبند و تبریک بخاطر اینکه نام ایران را بارها و بارها در کنار بزرگترین دست اندرکاران سینمای جهان یادآوری کردید. و ممنون برای اینکه به سینمای ما در کنار تمام بزرگی‌اش وجاهت بین‌المللی بخشیدید. نه اینکه نداشت منظور این است که بر آن صحه گذاشتید.

                                                            متن نوشته شده توسط (( نیوشا ضیغمی ))

                                                                   با کمی دخل و تصرف توسط خودم


2

قول میدم تا هفته آینده یه شعر جدید از خودم توی وبلاگ قرار بدم

جلوجلو همه شما دعوتید به خوانش و نقد و نظر

یا علی...


+ تاريخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390ساعت 10:39 نويسنده مهدی شريفی |

عزیزانی که آثار ارسالی آنها با مشکل به ستاد دبیرخانه جشنواره رسیده است جهت ارسال مجدد تا تاریخ ذکر شده در فراخوان فرصت دارند

دبیرخانه برای عزیزانی که آثار ارسالی شان دارای مشکلاتی است ایمیل اطلاع رسانی ارسال کرده است پس حتما ایمیل خود را چک کنید یا با من تماس بگیرید

+ تاريخ سه شنبه بیستم دی 1390ساعت 16:37 نويسنده مهدی شريفی |

سلام

میدونم که خیلی از دوستان رو دلخور کردم و الان اینجام که بگم از همه عزیزان صادقانه عذرخواهی میکنم

مدت زیادیه که بخاطر شرایط کاری و یک سری مشکلات شخصی نه وقت وب گردی رو دارم و نه حوصله اش رو

تنها کاری که مدام انجامش دادم تایید نظرات دوستان بوده

الان هم به خاطر انجام وظیفه پست جدید میزارم وگرنه هنوز هم دل خوشی برای اومدن به وب ندارم


چهارمین همایش شعر (جلوه های آفرینش)

انجمن شعر و ادب اندیشه رامهرمز برگزار میکند:

این همایش در دو بخش آیینی و آزاد برگزار میشود


شرایط:

1-شاعران میتوانند برای شرکت در هر بخش از این همایش حداکثر 3 اثر به دبیرخانه همایش ارسال کنند

2-شرکت همزمان در هر دو بخش امکان پذیر است

3-تمام قالب های شعری در این همایش پذیرفته میشوند

4-اشعار میبایست تایپ شده و از طریق ایمیل WWW.jelvehayeafarinesh4@yahoo.com ارسال گردند.(توصیه میکنم ارسال از طریق پست و فاکس را از ذهن خود دور کنید)

5-ذکر آدرس پستی،شماره تلفن ثابت یا همراه صاحب اثر الزامیست.

6-آثار ارسالی به هیچوجه نباید در همایشهای قبلی (جلوه های آفرینش) شرکت کرده باشند.

7-مهلت ارسال آثار تا 25 دیماه 1390میباشد.

8-زمان برگزاری نیمه دوم بهمن ماه است.

9-پس از ارسال از طریق ارتباط با همین وبلاگ میتوانید از رسیدن آثار خودتان اطلاع حاصل کنید


تلفن های پاسخگویی :2224085-0691   امور هنری اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی رامهرمز

                          2238170-0691  روابط عمومی اداره فرهنگ و ارشاد اسلامی رامهرمز

                          09169904492   خودم (مهدی شریفی)

دورنگار(فاکس):          2224084-0691


با تشکر

دبیرخانه همایش شعر جلوه های آفرینش

+ تاريخ یکشنبه بیست و هفتم آذر 1390ساعت 21:58 نويسنده مهدی شريفی |

از چی بگم...؟

 

 

خواهش میکنم دانلود کنید. خواهش میکنم . خواهش میکنم

پ ن : بعضی از دوستان گفتند توضیح بده .

پس یا دانلود کنید لینکی را که بالا گذاشته ام     و    یا سرچ  بگیرید  آتش سوزی مدرسه شهید رحیمی را

+ تاريخ پنجشنبه پنجم آبان 1390ساعت 12:17 نويسنده مهدی شريفی |


اول : آموزش وزن به زبان ساده

این قسمت رو نوشته بودم ولی بعد از چند روز متوجه شدم خود دکتر سید مهدی موسوی روی زحمت فاطمه اختصاری عزیز که جلسات رو یک جا جمع آوری کرده و تبدیل به یک کتاب کرده بود ، یک ویرایش نهایی انجام داده و گذاشتن توی اینترنت برای استفاده. خوب چه کاریه که من همون آدرس رو ندم؟

بقیه اش به نقل از فاطمه اختصاری:

اگر وزن را بلد نیستنید، اگر وزن را هنوز خوب بلد نیستید، اگر وزن بعضی از کلمات را بلد نیستید، اگر شعر سپید می گویید و وزن را بلد نیستید، اگر دلتان می خواهد وزن را بلد بشوید، اگر تا به حال چند تا کتاب عروض را خوانده اید و فکر می کنید نمی توانید وزن را بلد بشوید و اگر دوست دارید وزن را از دکتر سید مهدی موسوی یاد بگیرید این کتاب را از سایت خواندنی«طغیان» که همیشه پشتیبان ادبیات پیشرو بوده است دانلود کنید:

آموزش مقدماتی وزن به زبان ساده / دکتر سید مهدی موسوی

 

 

: من روحم رو به شیطان فروختم

- به جاش چی گرفتی؟

: گیتار زدن یاد گرفتم

(ای برادر کجایی؟/ جوئل کوئن)

 

 

عکس کارگاه

از راست به چپ: الهام میزبان – خودم(فاطمه اختصاری) – محبوبه کوهستانی – یک دوست – حسین فلاح – سید مهدی موسوی – محمد حسینی مقدم – محمد صادق یارحمیدی (عکاس)


دوم : معرفی . . .


دوست خوبم جناب آقای مهدی فتلاوی نمایشگاهی از کارهاش راه اندازی کرده که دیدنشون انسان رو به یک حس جدید از زیبایی میرسونه.این نمایشگاه  پر شده از طراحی های مدرن که همگی با گونی و آبمرکب کار شدن.دیدن این نمایشگاه رو برای همه ی عزیزان سفارش نمیکنم بلکه واجب میدونم.در ضمن برای خوندن یکی از داستان های کوتاه مهدی فتلاوی عزیز که در سایت فاخر و ارزشمند دیباچه درج شده میتونید اینجا کلیک کنید. در ضمن وبلاگ خودش هم با نام شور پریشان راه اندازي شده كه ميتونيد كارهاش رو اونجا ببينيد.


کانون فیلم و عکس رامهرمز هم بالاخره به جامعه مجازی پیوست.اگر چه هنوز این وبلاگ مسیر درستی رو برای ادامه دادن در جامعه مجازی پیدا نکرده ولی با توجه به پویایی که در بچه های کانون سراغ دارم به زودی راه رو پیدا میکنند و میتونند وبلاگ ارزشمندی رو مدیریت کنن.برای شروع شدیدن به حمایت و تشویق شما احتیاج دارن و اگه میخواید این حمایت رو ازشون دریغ نکنید اینجا رو توی فهرست دید و بازدیدهاتون قرار بدید

سید جمال دردارپور جزو اون دسته افرادیه که عین یه برادر بزرگتر دوستش دارم و همیشه با دیدنش شاد میشم.تازگی به جمع مجازی ها پیوسته.اگرچه هنوز آثار طنزش رو اینجا درج نکرده ولی منتظر باشید.جمع ما نیاز به یه طناز هم داشت که خوشبختانه اون هم رسید.از اینجا میتونید بخونیدش.


بهروز نوروزی (همسر خانم سلیمه موسوی) که از دوستای صمیمی و بسیار فعال من هست در وادی هنر (فیلم،تئاتر،حجم،شعر و ...) هم پس از کلی کلنجار رفتن با احساسش بالاخره تسلیم شد و وبلاگ خودش رو به نام "من بیشتر خط میزنم" که بصورت تخصصی فقط به شعر سپید میپردازه راه اندازی کرد.حتمن ببینید.


سوم : تبریک...

علی عسکر موسوی و اعظم قنواتی پور
آثار حجمی مدرن شون 
به همایش هنر مفهومی موزه ی هنرهای معاصر اهواز راه پیدا کرد.
تبریک میگم به این دوستان خوب و عزیز .


جلسات انجمن شعر و داستان اندیشه هم راه افتاد.
این گروه دومین گروه شعر و داستان رامهرمزه که از این به بعد قراره روزهای یکشنبه ساعت 3 بعدظهر جلساتشون دایر بشه.
امیدوارم بتونن در مقابل جلسه کهنه کار و کار آزموده اول رامهرمز یک رقابت سالم و مفید رو برقرار کنن. به این عزیزان هم تبریک میگم.


چهارم : شعری از خودم...

مدتی پیش که در سفر بودیم همه ی برنامه ها رو تنظیم کرده بودیم که دوشنبه تهران باشیم . نشد
برنامه ریختیم که برگردیم خوزستان ، استراحت کنیم و دوشنبه دوهفته بعد به هر شکلی هست بریم تهران . نوشت جلسات رو تعطیل کردن
گفت دارم میرم کاشان . مصطفی سمندی هم که از دوستای خیلی خوبمه گفت دارم میرم کاشان . شعرم جزو شعرهای برگزیده است . توی دلم هرچی فحش بلد بودم به مصطفی دادم .
داشتم با خودم فکر میکردم چطور میتونم برنامه هام رو ...
نوشت داشتم کتاب میخوندم از قطار کاشان جا موندم...
باشه سید . . . باشه . . . فقط یادت بمونه از این به بعد یا نگو دارم میرم فلان جا یا اگه گفتی . . .  کتاب نخون . . .!


خوابم گرفته بود و چشمم که روی هم...
چیزی شبیه بمب به من خورد و روی هم-

-رفته دوباره چشم چپم تیک میزند
گیرم میان جام جلو... دنده... توی هم
- - -
این قرصهای کوفتی زهر ماری ام
سرگیجه های وصله به قرص و گلوی هم

یادم نمیرود که مرا فحش میشدی
از خیزهای خسته ی زیر پتوی هم

کشفی به جالباسی دیوار می شکفت
کشفی میان تخت من و آبروی هم

وا میروم... و خنده... و سیگار باز هم...
کز میکنی... و بغض... و این بار باز هم...

بر خواستی که عطر تو ازمن تهی شود
باور نمی کنی که غرورت گهی شود

باور نمی کنی که من آن مرد ساده ام
باور نمی کنی که تو را حقه داده ام

از روی گونه ات قطراتی که باز هم
میریخت روی پرده ی ماتی که باز هم...

سردرد میشوم و تو از خانه رد شدی
توی سرم کسی فوران کرد: بد شدی...!

سرگیجه باز توی سرم راه میرود -
تا گوشه ی سیاهی شب... ، ماه میرود...

این قرصهای کوفتی زهر ماری ام
این دیو بازی ته مشروب خواری ام

این زنگ پشت زنگ و رد پشت رد هنوز...
این پا فشاری ات به...! من و پا فشاری ام...

این دین ستیزی من و رحل و نماز تو
این فطر بازی تو و این روزه خواری ام

این ها کنار هم به لبت ختم میشود
آخ آن لبت... لبت... که دمی لب گذاری ام

هرگز به چشمهای خودش شک نداشت تا...
زن،مرد را به حال خودش وا گذاشت تا...

ابر آمد ، آسمان و زمین تیره شد ولی...
زن روی بند رخت خودش گیره شد ولی...

تانگو برقص با من و موهات را ببند
برگرد توی کوپه ی آخر... و تختِ...! چند؟

کشف حجاب کن و مرا تار و پود کن
مو هات را بباف و لبان مرا بخند

برگرد پیش من و مرا با خودت بیار
ابری نشو و بغض خودت را به من نبار

برگرد... من به چشم تو آغشته ام ... ببین!؟
عادت نکرده ای که تو هم میکنی... همین...!؟

باور نمیکنم که مرا ترک... ! روی ریل-
-مردی که گونه هاش به هم ریخت توی سیل

خوابم گرفته بود و چشمم که روی هم...
چیزی شبیه بمب به من خورد و روی هم-

-رفته دوباره چشم چپم تیک میزند
گیرم میان جام جلو... دنده... توی هم


+ تاريخ یکشنبه هفدهم مهر 1390ساعت 1:46 نويسنده مهدی شريفی |

 

سلام

1 - وقتی کاملن ناگهانی راهمون رو به سمت "مشهدِ اردهال" کج کردیم یه حس عجیبی تموم تنم رو گرفته بود. داشتم به مقبره شاعری میرفتم که تمام ادبیات جهان ،  ایران رو با اسم اون میشناسن. توی ذهنم خوشحال بودم که امکان داره پام رو جایی بذارم که یه زمانی "سهراب سپهری" گذاشته بود. ورودی شهر خیلی دنبال یه تابلو گشتیم که روش نوشته باشن: "به شهر سهراب خوش آمدید" اما...!!!!

توی سطح شهر هم خیلی گشتیم... دریغ از یه تابلو... از چند نفر پرسیدیم...باور کردنی نیست ولی نمیدونستن آرامگاه سهراب کجاست...!!!!!!!

چقدر سهراب تنهاست... دلم سوخت... یاد شعرش افتادم که میگفت:

اهل کاشانم ، اما

شهر من کاشان نیست

شهر من گم شده است

من با تاب ، من با تب

خانه ای در طرف دیگر شب ساخته ام

با کلی تقلا فهمیدیم که خانه ی ابدی سهراب توی یک مکان مذهبی(( امامزاده)) هست . اونجا از یک مغازه که کلی کتاب و کاست و ... از سهراب داشت پرسیدیم : مزار سهراب کجاست؟

گفت : یه کم جلوتر ، پیش سرویس بهداشتی...

بغض کرده بودیم...  چهارنفرمون...   رسیدیم...  چقدر تنها بود...   زدیم زیر گریه... مردم میومدن و بخاطر تسلای ما روی قبر فاتحه میخوندن...  میرفتن...  بدون اینکه بفهمن توی این خاک چه کسی خوابیده...  دردمون بیشتر میشد... 

آخ....


2 - پدر بزرگوار دوست عزیزم حمیدرضا مرتضی پور با این دنیای حقیر خداحافظی کردند. روحش شاد


 

زندگی حس غریبی است که از ما دور است

وصلـــه ی مرغ مهاجــر بــه تَنــَم ناجـور است

چه کسی گفته که این قوم عصــا می دُزدند؟

چشم هـــــای همه ی مردم اینجـــا کور است

آب... بابا...سرِ خط / داس... چکش... تنهایی

سهمِ دستِ وسطِ صفحه ی ۱۰ ساطور است

خانه ی دوست پس از زلزله ویـران شده است 

گور کن هرچه کَنَد(کُند) عاقبتش یک گور است

چشمه ای قسمت ما شد... همگی خوشحالیم

گـــرچــــه ایـــن آب زلال هـــوس آور شـــور است

 

با عذر خواهی فراوان از "سهراب سپهری" و "فریدون مشیری"

 

shahrivar 90

از راست به چپ: غلامرضا حاتمی(غزل) - الهام فریدونپور (غزل و سپید)

غزل حاتمی ( حاصل زندگی مشترک غلامرضا و الهام )

خودم ( غزل ) و همسرم "زهرا قاسمی" ( سپید)

 

من و سهراب

 

 

 

+ تاريخ یکشنبه بیستم شهریور 1390ساعت 10:19 نويسنده مهدی شريفی |

 

پس لرزه های یک فاجعه

 

میخواستم یک پست جدید بذارم اما...

هیچی...

از دوستانی که شعرهاشون رو قراردادم ، دعوت کردم

اونها هم اومدن و نظرات سایر عزیزان رو خوندن

 و نظرات خودشون رو نوشتن

نظر هر کدوم از عزیزان رو زیر شعرش گذاشتم

دعوتید به خوانش و ارائه ی نظر

 

راستی...عازم یک سفرم...

از روز عید فطر ...همراه با همسرم و دوستم و همسرش(به این میگن جمله بندی...)

طبق برنامه ریزی از شهرهای سنندج،بانه،ساری،رشت،کرج،تهران،قم،اراک،خرم آباد و شهرهایی که توی همین مسیر بین اینها قرار دارند رد میشیم.خیلی دوست دارم اگه توی این ده/۱۰ روز انجمن شعری برگزار میشه اطلاع پیدا کنیم و بصورت دسته جمعی توی این جلسه شرکت کنیم. اطلاع رسانی با شما...

 

 

واقعن نمیدونم باید چی بگم...

گیجم... بلاتکلیفم... نمیدونم باید بخندم یا گریه کنم...

این مسئله یه طورایی غیر عادیه...!

یکی از دوستان توی نظرشون نوشته بودن به جز سید محسن موسوی

که در جواب غزل پست قبلی خودم غزلی با ته مایه ی طنز نوشته بودن

 سه نفر دیگه هم با این وزن و ردیف و قافیه ، غزل نوشتن... 

اسمهاشون رو سرچ کردم...راست میگفت...

با خودم فکر کردم یعنی ممکنه کس دیگه ای هم

از این وزن و ردیف و قافیه استفاده کرده باشه...؟؟؟؟؟!!!!

 

 سید محسن  بهم زنگ زد و گفت برو و صندوق نظراتت رو چک کن...!

دیگه حرفی نمیزنم...!

هر چی که برام فرستاده بود رو گذاشتم که شما هم ببینید...!

برید و ادامه ی مطلب رو نگاه کنید...!

و این یعنی فاجعه...!

 


ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 12:0 نويسنده مهدی شريفی |



بانـــوی مـــن تمــــــام تنـــــم درد می کنــــــد


حتی سفیـــــــــدی کفنــــــم درد می کنــــــد


شعری که روز هشتــــــــم مرداد گفتــــــــه ام


فریـــاد می زنـــــــد بدنــــم درد می کنـــــــــد


من مشق شب شـــدم و مـــدادم نمی نوشت


کبــــــرایِ عاشقِ حسنـــــم درد می کنــــــــد


این بـــــــار زیـــــــــر بـــــار نرفتــــم که نشکنــم


سرشانــــــه های پیرهنــــــم درد می کنـــــــد


بانـــــــــو بیــــــــا تقاص مــــرا از خودم بگیـــــــر


وجدانــــــم از غزل شدنــــــم درد می کنـــــــد


تا مغز استخــــــوان سرم تیــــــر می کشــــــد


شلیـــــــک کن گلنگــــــدنم درد می کنـــــــــد


شاعـــــــــر شدم که از تو بگویـــــم همیشه را 


اما نمی شــــود... سخنـــــم درد می کنــــــد


-  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -  -


لطفن قبل از ورود به ادامه مطلب نظرات خودتون رو بنویسید


این کار مربوط به چند سال پیشه-تصمیم گرفتم از این به بعد یک 

بار با یه کار قدیمی به روز بشم و دفعه ی بعد با یه کار جدید 

دوست خوبم جناب آقای سیدمحسن موسوی بر اساس همین

 کار با همین وزن و قافیه و ردیف کار طنزی نوشته که اون رو

 برای عوض شدن فضای همیشه خشک این وبلاگ در ادامه 

مطلب قرار دادم و خوندنش رو به همه عزیزان پیشنهاد میکنم



ادامه مطلب
+ تاريخ سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 3:26 نويسنده مهدی شريفی |



از   لایِ   انگشتــــانِ  من  .   .   .   سیــگااااار   را    بردار

حاشـــا   و   کَــلّاااااا   من  .   .   .  بیـــا  دیـــوار  را   بردار 


امشب بــــــــرایِ   دیــــدنــت  بـرنـــامـــــه هـــا   دارم

از   ساعتِ  9 هــــایِ   مـن   اخبــــــار   را   بـــــــردار


هر صبــح میگویـــم : شما را دوست. . . !  من بی تو . . . !

از   صبــــــحِ   REPLAY   خـــورده ام    تکــرار   را   بــردار


موهـات رنگِ بـــاد . . . نــه . . . رنگِ . . . !  نگــاهش کن -

رنگِ   صــدایِ   مُرده   در   هی جار*   را   بر  .  .  .  دار


هی دور ِچشمِ سرمه ات . . . هی عمره . . . هی. . . قلبم _

_ ســــــوراخ   دارد   می شــــود  .  .  .  پــرگار   را    بــردار


 : دیــروز خنـدیـدی  .  .  .  ولی  امــروز   کم  خنــدیـــــ

ـــدی .   .   .  از   مصیــبت   خنــده هام  آمار   را   بردار


* (هی جار) نام کاسِت مسعود که هیچوقت مسعود نبود.

به معنی فریاد زدن برای متوجه کردن کسی



+ تاريخ دوشنبه سوم مرداد 1390ساعت 16:53 نويسنده مهدی شريفی |